سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شعر و خاطرات

تقدیر از محمد غلامی

تقدیر مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوشهر از شاعر دشتستانی

      
تقدیر مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوشهر از شاعر دشتستانی
در آیینی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان بوشهر از محمد غلامی شاعر شهرستان دشتستان تقدیر به عمل آورد.

به گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان بوشهر، فاطمه کرمپور در این آیین بیان نمود: با توجه به اینکه در سالهای گذشته از اساتید و نخبگان فرهنگی هنری طی مراسمات مختلف تجلیل می شد، امسال به دلیل شرایط خاص حاکم بر ایران و جهان برگزاری بیشتر برنامه ها به صورت مجازی انجام می شود.

وی افزود: با توجه به انتشار یکی دیگر از آثار استاد غلامی، برخود واجب دانسته که ضمن دیدار با این شاعر گرانقدر، از فعالیت چندین دهه این شاعر در ترویج شعر و ادب تجلیل نماییم.

سرپرست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی دشتستان نیز گفت: محمد غلامی از محدود شعرایی می باشد که  علاوه بر سرودن شعر در قالب سه سبک در سبک محلی نیز فعالیت دارد و از این منظر شاعری بی نظیر شناخته می شود.

عبدالرضا شنان پور بیان داشت: استاد غلامی ضمن هنرمندی فروتن و مردمی، معلمی مهربان و خوش ذوق می باشد.

در ادامه محمد غلامی علاوه بر سرودن شعر، به ارائه گزارش مختصری در ارتباط با فعالیت خود پرداخت.

مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوشهر در پایان این دیدار با اهدا لوح یادبود از محمد غلامی تقدیر نمود.

لاز به ذکر است  که محمد غلامی ـ متولد سال 1342 ـ اهل بنار آبشیرین دشتستان و معلم مدارس برازجان است. وی در قالب‌های کلاسیک، نیمایی و سپید و نیز به گویش محلی شعر می‌سراید.

همچنین مجموعه شعر او به نام «ریشه‌های روز» شامل اشعار سپید و کلاسیک در سال 1375 از سوی انتشارات پروین منتشر شده است و بسیاری از اشعار و مقالاتش در مطبوعات محلی استان به چاپ رسیده است. "رها زمنت باران" مجموعه ای از گزیده اشعار و زندگی نامه شاعران شهرستان دشتستان و "نام تو باران" از دیگر آثار این شاعر نامور دشتستانی می باشد.

 از محمد غلامی منتشر شده است :

1-    ریشه های روز – شعر نو و کلاسیک 1375

2-    رها ز منت باران - زندگی و شعر شاعران دشتستان  1386

3-    در سایه سار سنگ – شعر سپید و نیمایی  1388

4-    گـُلبنگی –  شعر به گویش دشتستانی 1390

5-    از رنگ باستانی چشمانت – شعر سپید . منظومه 1394

6-     دشتستان در آینه ی شعر – تدوین شعر های دشتستانی 1395

7-    نام تو باران – شعر سپید و نیمایی 1396

8-    نم نم پنهان عشق – دوبیتی 1397

9-    زیر پوست زندگی . گوشه هایی از باورهای مردم دشتستان 1398

10-  گوهری در خاک . جلد یکم تاریخ روستای بنار آب شیرین 1398

11-   گوهری در خاک . جلد دوم طبیعت و کشاورزی روستای بنار آب شیرین 1398

12- عشق از کدام زاویه می تابد ؟ ( زیر چاپ ) 

27 مهر 1399 13:51
روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان بوشهر |

برگی از زندگی . 7 مهر 1399


امسال همه چیزش فرق می کند . همه چیز دنیا . عامل اصلی هم کرونا ست. نه تنها روابط با دیگران بلکه روابط با خودمان هم تحت تاثیر اوست . با این همه در هفته ی اول مهر ماه 99 سه اقدام کرونا شکنی کردم :

شب یکم مهر به همراه مهندس علامه زاده به بیدخون رفتیم و منزل آقای کرمی  با حضور علی پاک نیت و آرش و سازش و برادر خانم آقای کرمی که گپ زدیم و شعر خواندیم و آرش هم تار نواخت و جانمان را تازه تر کرد و عکس گرفتیم و پذیرایی شدیم و ساعت میانه ی یک تا دو بامداد بود که برگشتیم .

مورد دوم ارائه ی کتابم به انتشارات عصر جوان بود . « عشق از کدام زاویه می تابد » که مجموعه ی شعر های سپید و نیمایی من از سال 85 تا 94 را در بر می گیرد.

مورد بعد هم  به مناسبت هفته ی گردشگری ، شرکت در جلسه ی شب شعر سیراف در کتاب خانه ی ابوسعید سیرافی بود که شب هفتم مهر با مهرزاد شمس مهر رفتیم از عسلویه تا سیراف و در کتابخانه که دوستان قدیم را دیدیم :  واعظ ، شیخیانی ، خادمی ، احمد پور و ...  از کنگان و دوستان سیرافی و دوستان جدید خاصه علیزاده شاعر بسیار خوش ذوق و توانای گله دار را . من دو بیتی سیرافی ، برشی از کتاب از رنگ باستانی چشمانت و شعری که به محقق بزرگوار خواهرم سرکار خانم  دکتر سارا عیسی پور تقدیم کرده بودم را خواندم که در هر سه نام سیراف آمده بود و قصیده ی کوتاهی با ردیف خلیج فارس . دکترعیسی پور سیراف شناس و همسر آقای شمس مهر نیز پیامی فرستاده بود که  و پیام ایشان را  آقای شمس مهر خواندند. وی در بخشی از پیامش گفته بود « همیشه سیستم آبرسانی قنات، در دل کویربرای اذهان،  معنایی پررنگ داشته، و دارد. اما اگر گستره یدانش و فنِ  این سیستم را ، در قالب اراده و پشتکار بخواهیم در مقامی بی نظیر معنا کنیم ، اثری والاتر و کامل تر از (سیستم آبی) دره لیرِ سیراف نخواهیم یافت.  قنات های صخره ای. و مصداق معنای فرهنگِ تعامل و صلحِ دوران کهنِ این سرزمین را می توان در آیینه نگاه مادر ساحلی ( دی مجید)  که سخاوت ، شاگرد مکتب مرام اوست، و درب خانه رو بدریا دارد، پیدا نمود.» بعد از شعر خوانی از کتاب آقای علی ادریسی رونمایی شد و عکس گرفتیم و بعد به منزل آقای محمد کنگانی که بانی این شب شعر بود رفتیم و شام خوردیم و پس از گپ و گفتی با وی و سایر دوستان حاضر با آقای شمس مهر برگشتیم و من روز بعد این شعر را به آقای محمد کنگانی تقدیم کردم :

عشق و هنر و شرافتِ انسانی       تاریخِ شکوهِ روشنِ ایرانی

جستیم و تمام را به یک جا دیدیم       در آینه ی « محمدِ کنگانی »

 


برگی از زندگی . دوشنبه 16 تیر 1399

کار که تمام شد ، وسایلم را برداشتم و حرکت کردم. آنچه بیش از همه سعی داشتم فراموش نکنم ، تخم مرغ هایی بود که می خواست برای نیما ببرم تا « خاگِ مُشتکی » درست کند که درست هم کرد و مثل همیشه خوش مزه بود و با دوستان نشستیم و خوردیم. شب کتاب هایم را جمع و جور کردم تا صبح روز هفدهم به برازجان بروم که رفتم و به موقع رسیدم .  اول قاسم شجاعی را دیدم و کتاب هایی که برایم آورده بود و بعد هم آقای محمدی را . بعد به بانک هم سری زدم که از وام خبری نبود. ظهر هم محمد حمیدی غذا  گرفته بود و خبرم کرد و رفتم و پس از خواب عصرگاهی با هم رفتیم و خانه را  تحویل گرفتیم و چون زمان کافی بود ، مستقیم عازم عسلویه شدم. شب بود که برای بنزین به جایگاه آبدان رفتم . کارت کشیدم و رمز را گفتم اما معلوم شد که تاریخ اعتبار کارت گذشته است. یادم آمد که 30 هزار تومان پول در جیب و 32 هزار تومان موجودی در کارتی دیگر دارم که مجموعا می توانستم 60 هزار تومان را بپردازم . پول نقد را دادم و کارت کشیدم اما سی هزار تومان از 32 تومان را پس نداد. به 25 تومان راضی شدم باز موجودی کم بود. 20 تومان کشیدم اما هنوز ده هزار تومان کم داشتم. در اندیشه ی چه باید کرد بودم که متصدی پمپ بنزین گفت به جایی زنگ بزن تا برایت واریز کنند. زنگ زدم و داشتم برای نیما توضیح می دادم که جوانی موتور سوار ، نزد متصدی رفت و بر خلاف میلم ده هزار تومان را پرداخت و هرچه اصرار کردم فایده ای نبخشید. داشت می رفت که صدایش زدم و نامش را پرسیدم و شماره اش را گرفتم. جواد حسین پور از شهر آبدان به من این نکته را ثابت کرد که در این دنیای هر کی هر کی ، انسانیت نمرده است. بحث بر سر مقدار پول نیست . سخن از وجود خوبی و محبت در بین انسان هاست و هستند کسانی که  بدون هیچ شناختی به کمک دیگران بر می خیزند. پیش از این نیز آبدان را دوست می داشتم اما  احساس کردم  عزیزتر و دلخواه تر شده است . اندیشه پاک آن جوان را می ستایم در برابر بزرگی  روحش تعظیم می کنم.


غزل

    نظر

ای سراپا ذوق  مستی ای سراسر مهربانی       با لبی خاموش و جانی غرق در شور جوانی

در نگاهت شعر می روید - سرود جاودانی -       از کلامت عشق می بارد -  بلای زندگانی

مثل اقیانوس بی پایان پُری از بی نهایت         مثل روح چشمه لبریز از طراوت ، از روانی

مثل نخل سر فراتر برده از باغی که دوراست       تاج برگی می دهد باغ حضورت را  نشانی

می رسد مضراب نوک بلبلان بر ریس هایت        می دمد ارکستر گنجشکان  سرودی آسمانی

هستی ات سبز و طرب خیز و رطب ریزان و شاداب

دور ، از تار وجودت زخمه های ناگهانی

مرداد 95 


به بهانه ی در گذشت استاد فرج الله کمالی

ترازوی شعر

اگر چه کوچ فرج الله کمالی بسیار سنگین است و نبودش خلاءیی بزرگ که به این زودی ها پر نخواهد شد اما برای رفتن او نه ناله و فریادی لازم است نه افسوسی چرا که در طول زندگی آنچه می بایست را انجام داد و به خوبی از عهده ی هرآنچه تعهد اجتماعی و وجدان هنری به عهده اش گذاشته بود برآمد. کمالی اگر چه شعر با زبان معیار نیز کم ندارد اما همّ خود را برای شعر گویشی گذاشت و به جایی رسید که او و شعر ، در تمام مدت زندگی همدیگر را تراشیدند و صیقل دادند تا بدان جا که شعر جنوب برای ماندگاری و کمال ، نامش را با نام کمالی گره زد.




کمالی از جنس مردم و درد آشنای آنان بود . او برای مردم زندگی کرد و امروز حلقه ی اتصال دل های پراکنده است .

کمالی خود را در زمان محدود نکرد. همیشه پویا و نو بود وذخیره ای برای فرداها . وی با خشت خشت واژه ها بنایی « که از باد و باران نیابد گزند » را معماری کرد و آن را به نسل های آینده سپرد چرا که معمار راستین شعر بومی بود. درست است که هر چیزی ارزش خود را دارد و « متاع کفر و دین بی مشتری نیست » اما بی هیچ شبهه ای در شعر گویشی ، برای تشخیص سره از ناسره ، باید سراغ او را گرفت و برای وزن کردن شعر بومی و تعیین بهای واقعی آن باید ترازویی با دو کپه ی فرج الله کمالی و ایرج شمسی زاده را در نظر داشت و شعر را بر اساس آن سنجید. آینده را نمی دانم اما آنچه برای اکنون می توانم ادعا کنم چنین است تا دیگران بیایند و خود را محک بزنند و بدانند در کجای راه ایستاده اند.





فرج الله کمالی اگر چه کوله بار سنگینش را بر زمین نهاد و شعر را به دیگران سپرد اما خود پایان نیافت که شعر پایان نمی یابد چون زندگی پایان نمی یابد و کمالی به شیوه ای دیگر آغاز شد تا آیندگان از هر کجای جاریِ شعر بنوشند، بوی او را احساس کنند    .